کشکستان!
... کشک می سابیم....آب حوض می کشیم!!!
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
دیروز با دلخوری از زمین و زمان شروع شد ولی بعد پر شد از طعم تمشک و شکوفه های قرمز و درخشان انار...
وقتی که بقیه بین بوته های تمشک جنگلی بودند ، من ، میون آواز دلنشین چندین و چند پرنده ناپیدا، کنار جاده می دویدم و پروانه های نارنجی رنگ زیبا رو دنبال می کردم ...
روز قشنگی شد این روز تمشکی!

باز هم نمیتونم مدت زیادی رو تو خونه بگذرونم ...... این آلرژی یک ساله داره کلافه م می کنه..... یک ساله که نتونستم 24 ساعت کامل رو تو خونه خودمون تو شهر خودم بگذرونم!
دیروز از نزدیکی های خونه قبلی رد شدیم .....با خودم فکر کردم الان حتما اون حیاط شبیه بهشته ..... بوته های رز صورتی ، قرمز ، اون سرخ های مخملی تیره تیره .... شمعدونی های رنگارنگ ..... اون سه تا درخت کوچولو ......... باعچه کوچولوی مخصوص من که توش پیچک می کاشتم.......... یهو دلم براشون تنگ شد...
دیشب، وقتی که زیر نور ماه سیزدهم،همراه پدر و مادرم، فین فین کنان به اینجا بر می گشتم یادم افتاد شب قبل ماه گرفتگی اتفاق افتاده و من حتی خبر هم نداشتم!
...
بین من و چیزهایی که همیشه دوست داشتم یه دنیا فاصله افتاده...
نمیدونم چه طور شد که از « حالا نهار رو خونه بخوریم بعد بریم...» و « یه جا بریم که غروب دیگه خونه باشیم...» و این جور حرفا یکهو سر از قزوین درآوردیم!
همین طور که می رفتیم دختر کوچولوی نازی رو همراه خانواده ش دیدم و به یاد نیایش خوشگل خاله سهبا افتادم ..... عجیب اینکه همون لحظه چشمم افتاد به نوشته روی یه ساختمون : نمازخانه نیایش! ..... لبخند زدم و با خودم فکر کردم الان سهبای عزیز حتما راهی زادگاهش شده ...
همین طور یکهویی مقصدمون شده بود قلعه الموت و عصر، با دیدن هر تابلویی که فاصله رو نشون می داد شک میکردیم به اینکه باز ادامه بدیم یا از همونجا برگردیم، چون از اولش مثلا قرار بود این یه گردش کوتاه باشه!
ولی به راه ادامه دادیم و دیگه پشیمونی فایده ای نداشت، چون به هر حال موقع برگشت به شب میخوردیم .همون طور که تند تند از پله ها بالا می رفتیم می گفتم: بالا که برسیم دیگه حتما هوا تاریک شده و روح حسن صـ بـ ـا ح شخصا میاد استقبالمون!!!
وقت برگشتن بابا خوابش میومد.... هر خمیازه ای که می کشید، می گفتم: وااااااای!.....امشب حتما ارواح حـ شـ یـ شـ یـ ون میان به خوابمون و میگن کی حشیش ما رو ورداشته؟!....اوه...دست به کشتنشون هم که بد نبود......حالا هر کی جرات داره خوابش ببره!!!
این شد که خیلی خیلی خیلی دیرتر از اونی که فکرش رو میکردیم به خونه رسیدیم.
.... تا باشه از این گردش های کوتـــــــــــاه !
خیلی وقت پیش ها که عضو فـ.یـ.س بـ.وک شدم، دلم میخواست دوباره به دوستان سالهای دورم، نزدیک شم.
اما چند نفری که عضو بودن فعالیت چندانی نداشتن و اونهایی که یه زمانی سر و تهشون رو میزدی باز از اینترنت سر در میاوردن اصلا عضو نیستن! در عوض همدانشگاهی های عزیز اعم از همکلاسی ها و اینترنها و رزیدنت ها حضور گسترده ای داشتن!
دوستان صمیمی تر رو که گم نکرده بودم و شماره هاشون و حتی آدرس خونه هاشون رو هم داشتم، از زیارت دوستان همدانشگاهی هم که همه روزه مشعوف میشم(!)، این بود که کل فعالیتم به همون عضویت و اضافه کردن یه پروفایل به فـ.یـ.س بـ.وک ختم شد.
چند روز قبل، همین جور بی مقدمه به یاد فامیل دورگه ایرانی-فرانسوی یکی از همکلاسیهای قدیم افتادم که یکی دوسالی از ما کم سن و سال تر بود و توی مسافرت هاشون به ایران، به مدرسه ما هم اومده بود.
یادم افتاد اولین بار که به مدرسه مون اومد مادرش روسری رو تا روی چشم هاش پایین کشیده بود تا یه تار مو هم پیدا نباشه! معلوم نیست در مورد ایران چی شنیده بودن که زلفهای بیرون از مقنعه همکلاسی عزیز رو میدیدن و باز بچه شون رو اون طور بقچه پیچ کرده بودن!
یادمه دختر فرنگی مذکور که نسبت خیلی خیلی خیلی دوری هم با ما داره،کم کم فهمید که از اون خبرا هم نیست و در آخر نه تنها روسریش به مقدار زیادی عقب نشینی کرد، بلکه گیس بلندش هم از توی پالتوش به بیرون مهاجرت کرد!!!
هیچ وقت یادم نمیره وقتی رو که میخواست با بچه ها عکس یادگاری بگیره..... یه عده از همکلاسی های سرخوشمون فیگورهایی میگرفتن که از فرط خنده اشک آدم رو درمیاورد!
گمونم دوست های خارجیش وقتی اون عکسها رو دیدن از تعجب شاخ درآوردن و به کمبود تخته در مملکت ما ایمان آوردن!!!
این شد که وقتی مشغول گودر صفر کردن بودم، یه سری هم به فیس زدم و با وجود اینکه چهره ش اصلا یادم نبود، تونستم بشناسمش!
بله .... دیدم که دختر کوچولوی لاغر و محجبه(!) اون روزها حسابی بزرگ و تپلی شده و داره از پاریس به همه لبخند میزنه!
میرم سمت مریض تا ازش شرح حال بگیرم ...
مریض که خانم مسنیه هر از چند گاهیه بین سوال و جواب ها میگه که فارسی بلد نیست!
جالب اینجاست که گویش محلیشون تفاوت چندانی با فارسی معیار نداره و اگه آخر فعل ها رو یکم بکشی تبدیل میشی به یه آدم بومی همون منطقه!
میپرسم: زانوتم درد میکنه؟
میگه: من که نمیفهمم چی میگی!
مریض تخت کناری میگه: زانوت درد مکنـــــــــــــهههههههه؟
.....
نوک خودکارم رو میذارم رو شست پاش و از این مریض که باز هم مسنه میپرسم: حس میکنی؟
میگه: من خوب فارسی نمیفهمم!
میگم: الان حالیت میشه کجا گذاشتمش؟
لبخند میزنه و نگاهم میکنه...
این بار هم مریض کناری به کمکم میاد!
...
از فردا هر دوشون نپرسیده،جوابم رو میدن .... دیگه فارسی هم بلدن!
میدونم که از همون اول هم متوجه میشن ولی تغییراتی که اطرافشون در جریانه اعتماد به نفسشون رو کم کرده و خیال میکنن چون سنشون بالا رفته ممکنه اشتباه فهمیده باشن ..... فقط دلشون نمیخواد جلوی جوونترها ضایع بشن ..... الـــهـــــــــی!
وقتی یادم میاد توی ممالک از ما بهترون چه قدر برای بهتر شدن کیفیت زندگی افراد مسن تلاش میشه دلم برا اونا و برای آینده خودمون میسوزه...
این مامان بزرگای ناز رو دوست دارم
| Design By : Pichak |
