<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>کشکستان!</title>
		<link>http://kashkiat.blogsky.com</link>
		<description>... کشک می سابیم....آب حوض می کشیم!!!</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>چیزهایی که برای انجام محاسبات آماری لازم هستند!</title>
					<link>http://kashkiat.blogsky.com/1391/02/27/post-155/</link>
					<description>&lt;p&gt;در محل حرکت سرویسمون به روستا با یکی از بچه های غیر همگروهی صحبت می کنیم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقت خداحافظی به کیف لپ تاپ همگروهی اشاره می کنه و می پرسه: لپ تاپ آوردی؟!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همگروهی میگه: نه! نون پنیره!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;غیر همگروهی: آهاااان....می بینم...!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند دقیقه بعد رو می کنم سمت همگروهی&amp;nbsp; و می پرسم:مگه لپ تاپ نیست؟!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همگروهی با خنده می گه:نکنه واقعا فکر کردی نون و پنیره؟!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میگم: من نه ... ولی اون دوستی که پرسیده بود جوری گفت «آهان» که انگار این طور فکر کرده ها!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;... و تمام راه از تصور اینکه توی دنیا چه کسی ممکنه توی کیف لپ تاپش نون و پنیر حمل کنه و اینکه مثلا گروه های دیگه چه قدر بهمون بخندن&amp;nbsp;یا از فردا به تبعیت از ما یک چمدون پر از خوراکی و فلاسک چای همراهشون بیارن و ... خنده مون می گیره!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 16 May 2012 21:57:28 GMT</pubDate>
          <comments>http://kashkiat.blogsky.com/Comments.bs?PostID=155</comments>
          <author>گیس گلابتون</author>
          <guid>http://kashkiat.blogsky.com/1391/02/27/post-155/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>مدرسه پیرمردها!</title>
					<link>http://kashkiat.blogsky.com/1391/02/18/post-154/</link>
					<description>&lt;p&gt;بالاخره بخش اول تموم شد بدون اینکه گیس گلابتون تنبل چیزی ازش بنویسه! هربار که اتفاق جدیدی می افتاد با خودم می گفتم حتما می نویسمش که بعدها یادم نره ولی ... خب چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ننه!خواب امان نداد که نداد!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با عرض شرمندگی، با وجود اینکه اینترن ماه دوم هستم با اجازه تون، هنوز نتونستم خودم رو با شرایط جدید وفق بدم و الان هم که چند روزیه فیلد بهداشت شروع شده و خدا رو صد هزار مرتبه شکر خبری از کشیک نیست و عصرها و شب هام مال خودمه، همچنان در حال خماری به سر می برم و مثل عزیزان نَکِشیده، چرت می زنم! احتمالاً سیستُم بدنم تصمیم داره بیداری ها و بدو بدوهای اورژانس رو جبران کنه و&amp;nbsp;یه چند کیلو خواب&amp;nbsp;هم save کنه برا روز مبادا!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این چند روز بعد از سال ها(!!!) در دانشکده فخیمه مون کلاس داشتیم ... علاوه بر اینکه جای همه چیز عوض شده و همه امور صد درجه بی نظم تر از قبل اداره می شه، ماها حکم اجداد بزرگ رو داریم تو اون در و دیوار آشنا!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی روی برد برنامه کلاس های پزشکی 90 رو دیدم حس کردم صدسال از روزهایی که از اون راهروها رد می شدیم گذشته.... احساس فسیل بودن بهم دست داد!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هــــی هــــی کجایی جوونی؟!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;البته به لطف وجود همیشگی بعضی افراد بانمک هنوز اطلاعیه ها و پوسترهایی از سال 86 هم در گوشه و کنار به چشم میخورد که بسی نوستالژیک می نمود فضا را!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمیگن ممکنه 4تا پیرزن پیرمرد بیان اینارو ببینن یاد بچگیاشون بیفتن اشکشون دربیاد، قلبشون بگیره مرحوم شن؟!!! مردم چه بی ملاحظه شدن مادر ... زمان ما که این طور نبود!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستی زمان ما چه طور بود؟!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;پ.ن.:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt; فردا عازم در و دهات هستیم،جهت سر و کله زدن با آمار و تحلیل ها و شبه پژوهش ها و هزار و یک مدل جنگولک بازی که اساتید نه چندان عزیز بهداشت ازمون می خوان!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاعر می فرماید:&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp; خوشا به حالت ای روستایی ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 7 May 2012 21:04:30 GMT</pubDate>
          <comments>http://kashkiat.blogsky.com/Comments.bs?PostID=154</comments>
          <author>گیس گلابتون</author>
          <guid>http://kashkiat.blogsky.com/1391/02/18/post-154/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>فدای دلِ خسته ت!</title>
					<link>http://kashkiat.blogsky.com/1391/01/30/post-153/</link>
					<description>&lt;p&gt;صبح که خسته و کوفته از اولین کشیکم به خونه برگشتم٬&amp;nbsp;کنار یک سری خوراکی و تنقلات آماده&amp;nbsp;روی میز٫ چشمم به یادداشت کوچولویی افتاد که&amp;nbsp;پایینش نوشته شده بود:&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;«... مادر دل خسته!»&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همین طور یکهو خستگیم در رفت!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;پ.ن.:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt; وقت برای نوشتن هست ولی کارم این روزها شده کشیک پشت کشیک و بعدش خواب پشت خواب!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 18 Apr 2012 12:27:51 GMT</pubDate>
          <comments>http://kashkiat.blogsky.com/Comments.bs?PostID=153</comments>
          <author>گیس گلابتون</author>
          <guid>http://kashkiat.blogsky.com/1391/01/30/post-153/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>نفس راحت</title>
					<link>http://kashkiat.blogsky.com/1391/01/17/post-152/</link>
					<description>&lt;p&gt;این چند وقت، بارها شد که صفحه بلاگ اسکای را باز کردم تا بنویسم امتحانم 11 اسفند بود و تمام شد .... که به خاطر کارهای محیرالعقولی که انجام دادم کارم شده بود زانوی غم بغل گرفتن ... طوری که حتی نمی توانستم خودم را قانع کنم که برای امتحان عملی هم حاضر شوم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بنویسم وقتی در هول و ولا بودم&amp;nbsp; وبلاگ همین چندتا دوست مجازی را که دارم می خواندم تا فکرم را از امتحان دور کنم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ولی هربار غصه ام می گرفت و نمی شد کاریش کرد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی 29 اسفند فهمیدم که نتایج امتحان را روز قبل فرستاده اند برای دانشگاه ها و من بدشانسِ بداقبال که معلوم نیست چرا روز امتحان آن طور طلسم شده بودم و آن شاهکار را به بار آوردم، باید تا پایان تعطیلات بلاتکلیف بمانم و حرص بخورم، دلم می خواست غصه هایم را بیاورم اینجا تا شاید کمی سبک تر شوند اما دست و دلم به نوشتن نمی رفت.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;می خواستم لعنت بفرستم به کسانی که تنگ دل هر چیزی یک الکترونیک می چسبانند و بعد وضع اینترنتشان این است ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به کسانی که تا به ما رسید سایتشان دکوری شد&amp;nbsp;و نتیجه امتحان را درست قبل از امتحان به شیوه عهد دقیانوس فرستادند دانشگاه ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;... ولی نشد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الآن هم سه روز است که نتیجه شاهکارم را دیده ام ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدارا هزاران بار شکر که این امتحان لعنتی هم پاس شد و رفت.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هم اینک ، اینجانب گیس گلابتون، اینترن هستم و امشب هم اولین کشیک اینترنی ام خواهد بود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از دیروز هم کلی دعا کرده ام که فعلا هیچ کسی مریض نشود و تصادف نکند و ... خلاصه هیچ بلایی سر هیچ کسی نیاید تا من بیچاره بعد از این همه وقت حرص و جوش خوردن، در حالی که هر چه قبلا خوانده بودم به خاطر همین حرص و جوش ها پریده، نفسی بکشم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بنابراین، کشیک آرامی را از خداوند خواستارم ... آمین!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;پ.ن.:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;ممنون که به یادم بودین&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 5 Apr 2012 15:32:54 GMT</pubDate>
          <comments>http://kashkiat.blogsky.com/Comments.bs?PostID=152</comments>
          <author>گیس گلابتون</author>
          <guid>http://kashkiat.blogsky.com/1391/01/17/post-152/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>عمق فاجعه!</title>
					<link>http://kashkiat.blogsky.com/1390/12/04/post-151/</link>
					<description>&lt;p&gt;گیس گلابتون هستم ... یک عدد انسان خوشحال که درست یک هفته بعد، همین موقع، بر سر زنان جواب های امتحان پره اینترنی رو چک خواهد کرد و از شدت ناراحتی به خودش خواهد پیچید!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;طی حدودا یک و نیم ماهی که در تعطیلات به سر می برم فقط و فقط تونستم کامنت گذاشتنم رو محدود کنم!....سرعت درس خوندنم هم که به حلزون یک سور زده!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تقصیر من که نیست...چه کنم؟!...جون درس خوندن ندارم....اصلا هر کسی را بهر کاری ساختند مادر جان!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الان هم اینجام تا شما رو با عمق فاجعه آشنا کنم...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;معرفی می کنم... ایشون عمق فاجعه هستن!&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;img style=&quot;WIDTH: 182px; HEIGHT: 130px&quot; height=&quot;130&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7311573866/omgh.jpg&quot; width=&quot;182&quot; align=&quot;middle&quot; border=&quot;0&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خط کش هم کنارشون گذاشته شده تا گویاتر باشن!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;البته فاجعه از این هم عمیق تره .... از اونجایی که من دست روی هر چیزی بذارم، نایاب میشه، یک جلد از اون کتابهای ردیف آخر باقی مونده که هنوز که هنوزه چاپ نشده! لازمه از همین جا مراتب ارادتم رو به اون انتشارات محترم اعلام کنم و بگم کلا خسته نباشن.... با این سرعتشون روی من رو هم سفید کردن!!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;پ.ن.:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;خدایا کمکم کن .... کمکم کن این امتحان رو به خیر و خوبی بگذرونم ...آمین!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;پ.ن.2:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt; از هر کسی که این جملات رو میخونه خواهشمندم برای موفقیتم دعا کنه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 23 Feb 2012 17:57:03 GMT</pubDate>
          <comments>http://kashkiat.blogsky.com/Comments.bs?PostID=151</comments>
          <author>گیس گلابتون</author>
          <guid>http://kashkiat.blogsky.com/1390/12/04/post-151/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

