یکی از همگروهی ها روزهای امتحان٬ نطقش به شدت باز میشه و وقتی همه در حال مرور هستن گزارشی از احساساتش به صورت لحظه به لحظه ارائه میده ..... یا یکی از موارد امتحان رو سوژه میکنه و به چالش میکشه ..... بقیه هم هرقدر بگن: الآن دیگه وقت تحلیل نیست و کار از کار گذشته و دیگه فقط باید حفظ کنی .... به خرجش نمیره!
این جور وقتا سعی میکنم چیزی رو بهونه کنم و از جمع فاصله بگیرم چون هرجور حساب کنیم حداقل در زمینه درس و مشق٬ یک دقیقه نودی به تمام معنا هستم و این زمانها برام اهمیت دارن!
اما همیشه هم این روشها موثر نیست...
مثل وقتی که سرما رو بهونه میکنی و جا به جا میشی ولی بعد از چند دقیقه سروکله همگروهی هم پیدا میشه!
باز هم میری و در به در دنبال یه جای گرمتر میگردی ......دوباره خوندن رو شروع میکنی .... از سرعتت راضی هستی ولی باز همگروهی جان میاد و بدون توجه به اینکه توی درس غرقی و ذره ای سرت رو از کتاب بلند نمیکنی٬ با اینکه میدونه روز قبل خوابت برده و کلی عقبی٬ شروع میکنه، درست مثل هفته قبل، وقتی که تونستین رزیدنتها رو راضی کنین که راند رو بی خیالتون بشن ...:
- ساعت چنده؟ ( گفتن نداره ولی یه ساعت دیواری بزرگ رو به روشه ....گوشیش هم توی دستشه!)
دو دقیقه بعد:
- تا کجا خوندی؟
یک دقیقه بعد:
- وااااااای ..... الآن دلم چیپس میخواد!
سه دقیقه بعد:
- چرا اینجا نوشته فلان بعد فلان جا نوشته بهمان؟
گیس گلابتون: من که گفتم هنوز به این قسمت نرسیدم
دو دقیقه بعد:
- (مجددا) ساعت چنده؟
...
پ.ن.:
بیام خفه ش کنم خاله ؟!
نهههههههه!.....گناه داره بیچاره!
سرویس شدم!
خدا نیاره برای کسی.
خوشبختانه من همچین دوستی نداشتم...
بدبختانه من کلاْ تنها درس میخوندم!
منم سعی میکنم تنها بخونم اگه بذارن!
تا تو باشی که دیگه دقیقه نودی نرسی درس نخونی
منم میخوام ... ولی نمیشه!....همش زود خوابم میبره