میرم سمت مریض تا ازش شرح حال بگیرم ...
مریض که خانم مسنیه هر از چند گاهیه بین سوال و جواب ها میگه که فارسی بلد نیست!
جالب اینجاست که گویش محلیشون تفاوت چندانی با فارسی معیار نداره و اگه آخر فعل ها رو یکم بکشی تبدیل میشی به یه آدم بومی همون منطقه!
میپرسم: زانوتم درد میکنه؟
میگه: من که نمیفهمم چی میگی!
مریض تخت کناری میگه: زانوت درد مکنـــــــــــــهههههههه؟
.....
نوک خودکارم رو میذارم رو شست پاش و از این مریض که باز هم مسنه میپرسم: حس میکنی؟
میگه: من خوب فارسی نمیفهمم!
میگم: الان حالیت میشه کجا گذاشتمش؟
لبخند میزنه و نگاهم میکنه...
این بار هم مریض کناری به کمکم میاد!
...
از فردا هر دوشون نپرسیده،جوابم رو میدن .... دیگه فارسی هم بلدن!
میدونم که از همون اول هم متوجه میشن ولی تغییراتی که اطرافشون در جریانه اعتماد به نفسشون رو کم کرده و خیال میکنن چون سنشون بالا رفته ممکنه اشتباه فهمیده باشن ..... فقط دلشون نمیخواد جلوی جوونترها ضایع بشن ..... الـــهـــــــــی!
وقتی یادم میاد توی ممالک از ما بهترون چه قدر برای بهتر شدن کیفیت زندگی افراد مسن تلاش میشه دلم برا اونا و برای آینده خودمون میسوزه...
این مامان بزرگای ناز رو دوست دارم
کار با افراد مسن هم خیلی سخته ها!!!!!!
فکرشو کن... متوجه میشه میگه متوجه نمیشم!!!!!!!!
آره واقعا!!....ولی خیلی بانمکه که از فرداش میبینی دیگه حتی یه کلمه هم نیست که متوجه نشن
شرمندتم!
فعلا همین بدهکاران بد جور حالم رو گرفتن.
دشمنت شرمنده....امیدوارم بتونی براشون جبران کنی!
قشنگ بود... بس که احساس میکنن بقیه مسخره شون می کنن. کاش هیچوقت پیر نشیم...
ایشالا همیشه جوون باشی عزیزم
والا اگه حرفای ما کشکه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نگیم بهتره!
ولی خدایی یه مهد کودک ساختم.دنبال بچه های مهدم.
هر کی بیاد تو وبم من مامانشم!
اونم نی نی من!
واااااااااااااای!
واقعا گیس گلابتونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بدو بیا منتظرم!
سلام...آخی مهد کودک!!!
حالا گلابتونم نباشه بالاخره یه گیسی هست